بعد از یک روز دوان، آهسته در خود لم دادهام، برخی در من میگریند. برخی دست در جیب کردهاند و تماشا میکنند. برخی میگریند. برخی افتادهاند کنجی از خستگی و خوش ندارند کسی نگاهشان کند. دختر
فرقی ندارند با هم. ندیدهها عجیبتر و دستنیافتنیترها شگفتترند. آنکه خود را عرضه میکند، برای ما جذابیتی کمتر دارد. بگذریم. بگذریم از اینکه خداوند مخفی است. بگذریم از اینکه خداوند آشکار
من مبتلا, شدهام. لذت نمیبرم از گناه. مبتلا, شدهام. بلدم بپردازمش و با هزار پیچ و تاب نمایشش بدهم. اما مهیبتر از واقعیت چیست؟ فاصله میان باطن و صورتم بیشتر میشود. من سی سال گناه کردهام.
از آن قدیمیها هیچ بشر نمیداند اینجایم. و البته بهتر است. اوضاع از این هم بهتر خواهد شد. یک تغییر ناگهانی نکردهام. اینها درونم تعبیه بود. این پنهان زیستن و پنهان گفتن و پنهان رفتن. آنچه